کار داوطلبانه در مزرعه با لاماها

 کار داوطلبانه در مزرعه با لاماها

لاماها

اولین کار داوطلبانه در مزرعه و نگهداری از لاماها

حدود دو ماه پیش در سانتیاگو، هنگامی که مادر میزبانم در باریلوچه، جنوب آرژانتین، که قرار بود به مدت پنج هفته در مدرسه اش با کودکان کار کنم، فوت کرد؛ شروع به گشتن به دنبال کار در مزرعه کردم. از آنجایی که اواخر سال تحصیلی و شروع تعطیلات تابستان بود (که در نیمکره جنوبی تعطیلات سال نو هم در تابستان اتفاق میافتد) فکر کردم فرصت خوبی است تا به دنبال تجربیات جدید باشم. یکی از روزهایی که در اینستاگرام مشغول گشتن بودم، یادم نیست در کدام صفحه، عکس دختری را با لاماهای سفید قهوه ای رنگ دیدم و مکان بالای عکس که نوشته بود: آرژانتین.

روی صفحه دختر کلیک کردم و برایش پیغام دادم و از شرایط این کار داوطلبانه با لاماها در آرژانتین پرسیدم. دختر آمریکایی جواب داد حدود سه هفته است که با دوست پسرش در مزرعه ای در شمال آرژانتین با یک خانواده آمریکایی/آرژانتینی زندگی میکنند. وبسایت خانواده را فرستاد و من بعد از جستجو کردن برای خانواده ایمیلی نوشتم که خیلی دوست دارم کار در مزرعه آنها را تجربه کنم، هیچگونه تجربیاتی در کاشتن و مراقبت از گیاهان ندارم اما حاضرم همه جوره در حد توانم کمک کنم!
دو روز بعد تقریبا بدون شناخت درست و حسابی از من و بدون پرسیدن هیچگونه سوالی، به من جواب دادند که درهای خانه ی ما به روی تمامی ایرانیان بازه! و بعد تاریخ رفتنم را با آنها هماهنگ کردم.

حالا دو ماه بعد، کنار یک پمپ بنزین در یک کویر عظیم به همراه کوله ام نشسته بودم تا “آنتونیو” پدر خانواده به دنبالم بیاید.
آفتاب بعد از مدتها به پوستم میتابید و بسیار خوشحال از انتخابم، لبخندی به گرما و بادی که در موهایم می وزید زدم که یکهو ماشین کوچک و سفید رنگی روبرویم ایستاد و مردی که با اولین نگاه فهمیدم آنتونیو هست، پیاده شد و به طرف من آمد. با لهجه غلیظ اسپانیایی گفت: خوش اومدی ملیکا. فکر کنم اولین ایرانی باشی که پاشو توی روستای لَس فلورس گذاشته. خیلی خوش اومدی.
و بعد با لهجه غلیظ آمریکایی گفت: انگلیسی راحت تری یا اسپانیایی؟ ما هر دو زبان رو بصورت زبان مادری صحبت میکنیم و با داوطلب ها به هر زبونی راحت تر باشن.
و من گفتم: انگلیسی راحتترم اما خوشحال میشم اگر اسپانیایی صحبت کنیم برای تمرین کردن.
.
وارد مزرعه شدیم. در راه آنتونیو برایم توضیح داد که هفت سال پیش، بعد از پانزده سال زندگی در آمریکا، با لیلا همسر آمریکایی اش، جیوا،آناندا و بالی، کودکانش به آرژانتین آمده اند و تمامی خانه و مزرعه را با کمک داوطلب ها در طول این هفت سال ساخته اند.
مرا به اتاق داوطلب ها راهنمایی کرد، آنجا آلی و پاتریک، همان زوج جوان آمریکایی که باعث شدند من به این مزرعه بیایم را دیدم و پس از کلی صحبت و پرس و جو از شرایط کار و نگهداری از لاماها و زندگی در این روستا، برای نهار به خانه ی خانواده در آنطرف مزرعه رفتیم.

با وارد شدن به خانه احساس کردم به اتاق مادرم پا گذاشتم. تمام دیوار عکس های “کریشنا”، یکی از خدایان هندی بود. با دهان باز به لیلا که میخواست با من روبوسی و سلام کند نگاه کردم و گفتم: کریشنا؟؟
چشمانش گرد شد و گفت: کریشنا را میشناسی؟
و بعد در حین خوردن اولین نهارم با خانواده، برای آنتونیو، لیلا، آناندا دختر ١٥ ساله شان، بالی پسر ١٢ ساله و آلی و پاتریک از آشنایی ام با کریشنا و سفر طولانی ام در آمریکای جنوبی گفتم و همزمان از اینکه آنان چطور زندگی در کویری در آرژانتین را به زندگی در کالیفورنیا ترجیح داده اند پرسیدم و کل روز را با حیرت از اینکه کائنات مرا به چه خانه ی عجیبی در ناکجاآباد آورده اند سر کردم.
روزهای هیجان انگیزی در انتظارم بود.

زندگی در روستای لس فلورس در شمال آرژانتین

طی صحبت با آلی و پاتریک و تجربه شون در زندگی با این خانواده در این مزرعه و روستا، فهمیدم که بیرون از این مزرعه خبری نیست. مغازه ای در روستا وجود ندارد و باید حدود ٤٠ دقیقه تا روستای بعدی پیاده راه رفت تا یک بطری آب خرید. برای همین وقتی گفتن هفت روز هفته باید کار کنیم، ناراحت نشدم چون بیکاری از پر مشغله بودن خیلی بدتره. منو به گلخونه بردن و اونجا فهمیدم چه گیاهایی داریم و چجوری باید به گیاهان آب بدم، علف های هرز رو با بیل از خاک بیرون بیارم و برای سالاد هرروز، کاهو و ترب و گوجه فرنگی بچینم. کارهایی که در طول عمرم انجام نداده بودم و مطمئن بودم مادر و خواهرهایم از شنیدنشان بسیار متعجب خواهند شد.

هرروز صبح باید به مانو، سگ قهوه ای رنگ و همیشه خسته و دو گربه و سه تا بچه گربه غذا بدهم. سپس باید لامای نر را که یکجایی در جنگل پنهان است را پیدا کنم، به یک درخت ببندم و بقیه ١٣ تا لاما را از اتاقشان آزاد کنم. لاماها را هر شب در قفس میگذارند چراکه سگ های همسایه در طول شب به آنها حمله میکنند. و همینطور دو لامای نر وجود دارند که باید شناساییشان کنم و هر کدام به نوبت، باید از گروه لاماها جدا بمانند. دو لامای نر مثل دو خروس نمیتوانند کنار هم باشند. سپس باید به باغچه بروم و به سبزیجات آب بدهم، به خروس و مرغها هم غذا بدهم و مطمئن بشم که آب دارند و اگر تخم مرغی دارند بردارم و بعد هنگامی که تمام اینکارها تمام شد، برای صبحانه به خانه ی خانواده بروم. اگر کسی بیدار بود، برایش وسایل صبحانه را آماده کنم و اگر نه، فقط برای خودم و مشغول خوردن بشم. معمولا صبح ها چایی میخورم با نون تازه ای که خودم درستش کردم (یکی دیگر از کارهایی که یاد گرفته ام) به همراه کره و مربا (انواع و اقسام مرباهایی که لیلا درست کرده است) و کره بادام زمینی که آنتونیو درست میکند. بعد به دلیل گرمای بسیار زیاد روستا، وقت تقریبا آزادم است، معمولا از ساعت ١١ تا ٤ عصر، قبل و بعد نهار میتوانم کتاب بخوانم، نِی بزنم و به کارهای خود برسم. البته که بیشتر اوقات لیلا در کارهای خانه کمک میخواهد و به او در تمیز کردن خانه کمک میکنم.
پنج روز اول که آلی و پاتریک بودند، تمرین بسیار خوبی بود تا جای تمامی وسایل را یاد بگیرم و هر سوالی دارم از آنان بپرسم. روز اول که قرار بود کل مزرعه را تنها اداره کنم به شدت میترسیدم اما حال که بعد از سه هفته کار اینها را مینویسم، به جرئت میتوانم بگویم بسیار بهتر از چیزی که فکرش را میکردم، از مزرعه نگهداری کرده ام.

حدود ساعت ٤ وقتی دوباره برای کار به باغچه بر میگردم، معمولا اسب ها به سراغم می آیند چرا که به آنها علف هرز می دهم. ساعتها برایشان فارسی حرف میزنم و بعد برای خود شعر می خوانم. انقدر زندگی در طبیعت پر از آرامش بوده و انقدر کار هرروزه ام زیاد بوده که سه هفته تمام فرصت نوشتن نکرده ام.
روزهای آخر هفته، شنبه ها و یکشنبه ها آنتونیو تمام وقت در مزرعه است، چرا که بقیه ی روز ها به مدرسه ای در روستایی با یکساعت فاصله می رود تا به کودکان انگلیسی تدریس کند. بخشی از خرج خود را از این طریق تامین میکنند و بخشی دیگر را از سه اتاقی که به عنوان هتل و برای توریست ها درست کرده اند. (در این سه هفته هزاران موتور سوار آمده اند و یک شب را در هتل که کنار اتاق من است خوابیده اند. وگرنه اصلا توریستی در این نقاط آرژانتین وجود ندارد) بخش دیگری از هزینه هایشان را هم از پشم لاما ها، فروختن مرباها و برخی سبزیجات تهیه میکنند.
هنگاهی که آنتونیو در مزرعه است، کار بیشتر است. دارد یک آشپزخانه ی رو باز کنار خانه خودشان میسازد که در درست کردن دیوار ها و پنجره ها به او کمک کرده ام. همینطور یکروز یک خانه ی بزرگتر برای مرغ و خروسها به همراه چوب و فِنس های فلزی درست کردیم.

آنتونیو میگوید من در این مدت از آلی و پاتریک که دو نفر بودند بهتر کار کرده ام! البته خودم حرفش را باور نمیکنم چرا که او از آمریکایی ها متنفر است و به همین دلیل از آن دو زیاد خوشش نمی آید. به هر حال این یکی از نقاط مثبت ایرانی بودن است، جدا از درگیری ها با پلیس و سفارتها و دولت کشور های مختلف، مردم همه ایرانی ها را دوست دارند. آنتونیو میگوید من همیشه زوج ها و یا مرد ها را می پذیرم، چون یک دختر بیست ساله توان کافی برای اداره مزرعه و ساخت و ساز را ندارد (راست هم میگوید، من اگر مرد بودم تا الان خیلی کارها در مزرعه رو به جلو بود) اما مگر چندوقت یکبار یک نفر از ایران به لَس فلورس می آید؟ از اینکه با ما هستی خیلی خوشحالم و اگر انقدر دلت نمیخواست به سفرت ادامه دهی، به عنوان دختر خوانده ام به سرپرستی میگرفتمت! آنوقت یک پاسپورت زیبای آرژانتینی هم میگرفتی!

من هم همیشه قاه قاه میخندم و میگویم: اگر در روستا یک سالسا بار داشتین حتما میموندم!
میتوانم بیست و یک داستان مختلف از این بیست و یک روز زندگی ام در اینجا بنویسم اما تنها میخواهم یکی از آنها را، یعنی داستان زندگی لیلا از وقتی در آمریکا همسن من بود، تا هنگامی که ده سال در معبد زندگی کرد و بعد حالا در سن پنجاه سالگی با سه بچه و یک شوهر آرژانتینی در این ناکجا آباد زندگی میکند را برایتان بگویم. هنوز متعجبم از اینکه کائنات بین تمامی خانه ها و مزارع آرژانتین، مرا به این خانواده آورده اند.

سلفی با یکی از لاماها. کنترلشون بسیار سخت بود و چندین بار روی من تف کردند! معمولا گوشی همراهم نبود و این عکس رو خیلی دوست دارم چون لاما هم به دوربین نگاه میکنه 🙂

در حال غذا دادن به لونا، این اسب سفید زیبا که به اسپانیایی معنای اسمش میشه “ماه”

داستان زندگی لیلا و آنتونیو

لیلا در شیکاگو، در یک خانواده بسیار مذهبی و کاتولیک به دنیا آمده. در سن نوزده سالگی، بعد از تمام شدن مدرسه اش، برای پیدا کردن کار به کالیفورنیا،لُس آنجلس رفته و آنجا شروع به تمیز کردن خانه ی مردم کرده. همزمان هم به مدت یکسال در یک هتل کار میکرده. و پولهایش را جمع میکرده تا شاید روزی بتونه در یک دانشگاه خوب در رشته ای که دوست داره تحصیل کنه. یکی از روزهایی که مشغول کار بوده، در آشپزخانه آتش سوزی شکل میگیره و تمامی پوست صورت،دست و پای لیلا در آتش میسوزه. تمامی پولی که جمع کرده خرج بستری شدنش در بیمارستان میشه و لیلا با روحیه ای بسیار ضعیف، بعد از سه ماه از بیمارستان خارج میشه و دوباره مشغول به کار میشه.

یکسال بعد، وقتی حدودا بیست و یک ساله بوده، هنگام قدم زدن در شهر، از کنار یک معبد هاره کریشنا رد میشه. با شنیدن صدای ذکر به داخل میره و اونجا یکی از زنان با حوصله براش ساعتها از کریشنا، راما و داستان ها و باورهاشون میگه. لیلا انقدر تحت تاثیر قرار میگیره که ناخودآگاه هرروز بعد از کار و هر آخر هفته به معبد میره، گیاهخواری رو شروع میکنه و کم کم جزوی از خانواده اون معبد میشه، کار رو رها میکنه و در معبد زندگی میکنه. به صورت لیلا نگاه میکنم و میگم اما صورتتون که هیچ آثاری از سوختگی نداره! میگه همش کار کریشناست. در اون ده سال من فهمیدم اون سوختگی باید اتفاق میافتاد چرا که من درونم پر از انرژی های منفی بود و انگار اون سوختگی،اون آتش همه رو از بین برد! در طول ده سال زندگی در معبد هم صورتم خود به خود خوب شد.

بعد از ده سال، آنتونیو رو در یکی از مراسم سالانه کریشنا می بینه، آنتونیو که او هم دقیقا ده سال در معابد مختلف در آرژانتین،هند و آمریکا زندگی کرده، عاشق لیلا میشه و تصمیم میگیرند در اوایل سی سالگی، به دنیای بیرون پا بگذارند و برای خود خانواده تشکیل بدهند.
چندین سال اول با دو زوج دگر همه در معبد زندگی کردند و بعد کم کم با بچه دار شدند، کار پیدا کردند و خانه خریدند و به قول خود لیلا، زندگی ماشینیشون رو در آمریکا شروع کردند.
پانزده سال هر دو به عنوان معلم کار کردند، پول جمع کردند و هفت سال گذشته، هنگامی که دختر اولشون ١٢ ساله بوده، دختر دومشون ٨ ساله و پسرشون ٥ ساله، به شمال آرژانتین آمده اند و با برادر آنتونیو،فِلیپه، زمینی را خریده اند و شروع به ساختن خانه ی خود کرده اند.

لیلا تمامی اینهارو با جزئیات بعد از نهار برای من توضیح میداد و من از حیرت اشک میریختم. بعد از هر جمله یک داستان از کریشنا برایم تعریف میکرد، یک عکس قدیمی نشانم میداد و میگفت: بچه ها همیشه میگویند چرا ما را به نا کجاآباد آورده ای؟ حتی در یک روستا هم نیستیم، چه برسه به شهر.. جیوا دخترم پارسال در ١٨ سالگی به کالیفورنیا برگشت، میدانم آناندا و بالی هم ما را تنها میگذارند اما من در شهر نفسم میگیرد. اینجا در این سکوت احساس میکنم در آغوش کریشنا هستم. در خانه ای که با دستهای خود ساخته ایم زندگی میکنیم و غذایی را که خود پرورش میدهیم میخوریم. آخر مگر زندگی چیزی بیش از این است؟

خداحافظی با خانواده ی آرژانتینیم

هنگام رفتن از روستا، احساس بسیار عجیبی داشتم. سه هفته تمام کار کردن با گیاهان و لاماها ‌و حیوانات مختلف در آن مزرعه که عظمتش تنها در خاطر خودم خواهم ماند، یکی از متفاوت ترین تجربه های این بیست سالگی بود.

شنیدن داستان زندگی لیلا، حرف زدن با آنتونیو که به من میگفت: اگر برگردم هیچوقت مهمترین ده سال زندگی ام را در معبد نخواهم زندگی کرد و بجایش کارهای مفیدتری انجام خواهم داد! و هضم تفاوت نگاه این زن و شوهر به گذشته شان برایم بسیار عجیب و جالب بود. از آنور درد و دل روزانه با آناندای ١٥ ساله، و شنیدن داستان هایش در روابط مختلف عاشقانه با دوست پسرهایش در مدرسه و روستای کناری مرا با دغدغه های جوانان در این سر دنیا، که البته هیچ به دور از دغدغه های جوانان ایرانی هم نیست آشنا کرد.

بالی نازنین که بسیار آرام و خجالتی بود و همیشه در اتاقش قایم، بدون اینکه بدانم و هیچوقت بفهمم دقیقا چه در سرش میگذرد، جای بسیار بزرگی در قلبم داشت و مانوی نازنین، سگشان را میگویم، با هر نگاهش انگار از من میخواست کمی بیشتر بمانم! احساس میکنم روز آخر دیوانه شده بودم، نمیدانم چرا حجم اطلاعات آن سه هفته انقدر زیاد بود، موقع خداحافظی از لونا بسیار گریه کردم. لونا اسب سفیدشان است. در بین تمامی ٧ تا اسب با او ارتباط عجیبی داشتم.

مانوی نازنین، سگشان

خوشبختانه در انتهای مزرعه تنها بودیم و کسی ندید که من چطور به کاهو ها و گوجه فرنگی ها و ذرت ها نگاه میکردم و اشک میریختم، و بعد لونا رو در آغوش گرفتم و بهش گفتم که برای همیشه دارم می روم. هیچ نمیدانم کی دوباره به اینجا بر خواهم گشت.
خلاصه سرتان را درد نیاورم، لیلا تنها کسی بود که هنگام رفتنم همانند من اشک ریخت، بالی و آناندا مرا محکم در آغوش گرفتند و گفتند: دلشان برای نان های خوشمزه ام تنگ می شود!! اما من می دانستم همانطور که من می روم و به زودی به میزبان و مکان جدید عادت خواهم کرد، آنها هم به داوطلبان جدید و نان های جدید راحت عادت خواهند کرد. لیلا یک گردنبند که از چوب تولاسی به گردنم انداخت و گفت که همیشه در آغوش کریشنا امن خواهم بود. آنتونیو که مرا قرار بود تا شهر که خودش هم برای کاری باید دو ساعت و نیم تا آنجا میرفت، برساند، در چشمانم نگاه کرد و گفت: تو الان یک خانواده در شمال آرژانتین داری. هر وقت خواستی برگردی، در های این خانه به روی تو بازه و هروقت خواستی دوباره به کشور بیایی، میتوانی برای دعوتنامه روی ما حساب کنی و هر جای این کشور، هر جای این قاره، هر مشکلی، کاری داشتی، می دونی که میتونی روی ما حساب کنی. باشه؟
منم که فقط بلدم اشک بریزم، با آنکه این جملات را از تمامی میزبان هایم در تمامی این قاره شنیده بودم، باز فقط اشک ریختم و گفت: باشه، ممنونم.

و سوار بر ماشین، سه هفته زندگی ام را در لَس فلورس مرور کردم و به آینده ی نا معلوم پیش رویم، سخت، لبخند زدم.

ممنونم که با من سفر می کنید. برای خواندن درباره هیچهایک من تا کوردوبا کلیک کنید.

ملیکا بکائی

سلام، من ملیکا هستم. متولد تهران، ایران. بیست و دو سالمه و بیش از دو ساله در قاره ی آمریکا و کشور های مختلف آمریکای لاتین در حال سفر و کار داوطلبانه هستم. اینجا از سفر تنهایی، سختی ها، لذتها، ویزاها، هزینه ها، کار در سفر، کار داوطلبانه و مهارتهایی که یادمیگیرم براتون مینویسم.

پست‌های مشابه

1 دیدگاه

  • سلام دختر عزیزم خیلی خوشحالم که تورو میشناسم و پیجت را دنبال میکنم و حالا وبسایت هم داری
    خیلی عالی شد. همیشه تحسینت میکنم و برات دعای خیر میکنم. تو خیلی به آدما درس یاد میدی باور کن
    و انگیزه های جدید ایجاد میکنی و میدونم که از شیره روح و جانت برای سفر و به اشتراک گذاشتن مایه میزاری . خوشا به حالت .دوستت دارم و با آرزوی سلامتی و موفقیتهای پی درپی ????

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *