کارناوال ریو دو ژانیرو

 کارناوال ریو دو ژانیرو

کارناوال

رسیدن به ریو و آماده شدن برای کارناوال

ساعت ٩ صبح خسته و گیج به ایستگاه اتوبوس ریو رسیدم. شهری که مدام در مورد امنیتش به من تذکر داده بودن و از بدو ورود نا خودآگاه با وسایل و کوله، استرس داشتم.
ایستگاه اتوبوس شلوغ و پر از توریست بود، معلوم بود همه برای دیدن کارناوال در این زمان به ریو اومدن. گوشه ای نشستم، اینترنت پیدا کردم و به لوسیانا (همان دوستم که در پوکن شیلی با هم در هاستلی کار داوطلبانه انجام دادیم و حالا مرا برای کارناوال به ریو دعوت کرده بود) پیغامی دادم. خانه اش یکساعت با شهر فاصله دارد و در جزیره ای روبروی شهر ریو دو ژانیرو است.

از قبل هماهنگ کرده بودم تا قبل از رفتن به خانه ی لوسیانا، به دیدن زوجی ایرانی بروم که مدارک و هدیه ای رو از ایران برای من آورده بودند. به آقای سراج پیغام دادم و قرار شد در استادیوم ماراکانا همدیگر رو ببینیم.
با اتوبوس ٢٠ دقیقه راه بود اما تصمیم گرفتم اول قیمت تاکسی را بپرسم! ٦٠ رئال؟ هر دلار ٣ رئال برزیلی هست و من قطعا نمی تونم با تاکسی در ریو رفت و آمد کنم.

از گوگل مپ راه رو پیدا کردم و با استرس، کوله به دوش وارد خیابان های ریو شدم. نه میشه گفت انقدر نا امنه که یک دختر تنها نتونه راحت رفت و آمد کنه و نه میشه گفت امنه! دو بار مجبور شدم از مردم شماره اتوبوس رو بپرسم که یک پیرمرد لاغری متوجه اسپانیایی حرف زدنم شد و پنج دقیقه پیاده با من تا ایستگاه اتوبوس اومد و گفت: “اینجا تمام اتوبوس ها به استادیوم ماراکانا میرن. ٤ رئال هم هست.”
خیلی خوشحال شدم که میتونم کمی متوجه زبان پرتغالی بشم و حتی در روز اول معاشرت کنم. سوار اتوبوس شدم و راحت جلوی استادیوم پیاده شدم.
البته بماند که استادیوم بسیار بزرگ بود و چندین تا درب ورودی داشت و مجبور شدم با اون همه وسیله در گرما ده دقیقه ای راه بروم تا درب اصلی رو پیدا کنم!
خلاصه بعد از کلی انتظار، اونجا هم در یک کافه اینترنت پیدا کردم، به مهران جون و نازنین جون پیغام دادم و خیره به زمین روی یک صندلی نشستم.

چند دقیقه بعد صدای بلند سلام و احوالپرسی کل کافه رو برداشت و من این زوج نازنین که از اینستاگرام پیداشون کرده بودم و برای من مدارکی که از ایران برای بقیه ویزاها لازم داشتم و گوشی تلفنی جدید که دوستم هدی برای هدیه تولد برایم فرستاده بود رو آورده بودند رو دیدم.
لابلای مدارک دیدم مادرم برام لواشک و نون نخودچی که دست پخت خواهرم بود رو هم فرستاده!
خلاصه بعد از کلی تشکر و احوالپرسی و معاشرت، به سمت خانه لوسیانا راه افتادم و قرار شد حتما باز این زوج ایرانی رو ببینم.

دیدن نازنین و مهران جون در استادیوم ماراکانا، برزیل

نمی دونم اگر بخواهم هر دفعه از جزئیات گم شدنم در خیابون ها بگم براتون جذاب خواهد بود یا نه اما برای رسیدن خانه لوسیانا که در “ایکارائی” قرار داره باید سوار اتوبوسی به شماره ٧٠٣d میشدم اما پیداش نمی کردم! که خلاصه باز از یک گروه جوان سوال کردم و یکی از دخترها منو تا ایستگاه مربوطه همراهی کرد!
اصلا توقع نداشتم روز اول در ریو انقدر با کوله جابجا بشم اما در عین حال خوشحال بودم که در همین چند ساعت اول متوجه مهربونی مردم و ترسناک نبودن این شهر شدم!

پس از یکساعت دقیقا روبروی خانه از اتوبوس پیاده شدم و لوسیانای عزیزم رو بعد از چهار ماه در آغوش گرفتم!
با وارد شدن در خانه متوجه شدم به غیر از من، لوسیانا پنج دوست دگرش از اسرائیل رو هم برای کارناوال دعوت کرده. که با همه در همون هاستل در پوکن، شیلی آشنا شده!
وسایلم رو گوشه ای گذاشتم، دوشی گرفتم و خودمو برای هیجانات کارناوال و ده روز زندگی با لوسیانا و دوستانش آماده کردم! ^_^

تجربه ده روز کارناوال در برزیل

حدود یک ماه پیش،دوست برزیلیم،لوسیانا، که با هم دو هفته در هاستلی در جنوب شیلی کار داوطلبانه انجام دادیم؛ مرا برای کارناوال بزرگ ریو در ماه مارچ، که می گویند بزرگترین کارناوال دنیاست، به خانه ی خود در “ریو دو ژانیرو” دعوت کرد.
.
روز اول در کارناوال پر بود از تجربه های نو. تجربه ی رقصیدن در میان ١٠،٠٠٠ نفر از سراسر دنیا که هر کدام هر گونه که می خواستند خود را آراییده بودند. فارغ از سن،هویت و جنسیت. نمی توانستم متوجه بشوم با چه کسی از کجای دنیا صحبت میکنم. اما مگر اصلا مهم بود؟

پس از ساعتها بالا پریدن،خوردن و رقصیدن، شب با یک غم عجیبی به خانه برگشتم شدم. این کارناوال برای تمامی دوستانم و همانطور لوسیانا بسیار معمولی بود و برای من هر تصویر اطلاعات جدید. من هیچوقت هیچ کجای دنیا اینطور “آزادی” را احساس نکرده بودم. و نمی دانم چرا با هر تصویری که می دیدم، به یاد دختران خیابان انقلاب می افتادم. دخترانی که حال در زندانند. چطور می توانستم بدون فکر به اینکه در کشور من هنوز کوچکترین آزادی برای پوشش وجود ندارد، از کارناوال گذر کنم؟ چطور می توانستم ببینم انقدر عشق به همنجس خود پذیرفته شده است در حالی که در کشورم هنوز نمی توان عشق به جنس مخالف را در خیابان ها بروز داد. کل روز را جشن گرفتم و شب، با یک سوال بزرگ به خواب رفتم.
چه کاری می توانم برای آزادی و شادی مردم سرزمینم بکنم؟

خاطره ای از کارناوال: دزدیده شدن گوشی لوسیانا

در این بیست و یک سال و سه ماهی که روی زمین زندگی کرده ام، بعضی چیزها انقدر برام به شیوه های مختلف و در زمان ها و مکان های مختلف اتفاق افتادن که ناخودآگاه برام باور هایی بوجود آوردن. به سه چیز هم در این بین خیلی زیاد باور دارم: ١. هر چیزی دلیلی داره.( هر اتفاقی خِیره.) ٢. برای بدست آوردن برخی چیزها، باید خیلی چیزهای دیگه رو از دست بدیم. ٣. هروقت چیزی بدست میاریم، یک چیزی رو ببخشیم.
.
دیشب با لوسیانا دوست برزیلیم، دوست پسرش که بسیار تازه با هم آشنا شدن و ٧ نفر دیگه از اسرائیل، داشتیم وسط جمعیت در کارناوال می رقصیدیم که یکهو لوسیانا داد زد: گوشیم نیست!
به کیف کمری بازش نگاه کردم و در دلم گفتم: آخه تو که روزی بیست بار به ما میگی مراقب گوشیهاتون باشید برای چی زیپ کیفتو نبستی و بالا و پایین میپری؟؟ انرژی همه مون گرفته شد. تمامی جمعیت رو گشتیم، از روی لوکیشین لایو ٨ ساعته که برای من فرستاده بود به دنبال گوشی رفتیم اما دزد خیلی زودتر از ما سیم کارت رو جدا کرده بود و رفته بود.

لوسیانا دور خودش می چرخید و تکرار می کرد: “من تازه دو ماه پیش در شیلی گوشیم و گم کردم. کلی پول به بابام برای گوشی قبلیم بدهکارم. من باید پیداش کنم. .” بعد از نیم ساعت راه رفتن، گشتن و پرسیدن، همه نا امید گوشه ای نشستن و لوسیانا وسط ما بغضش ترکید.دقایق زیادی همه سکوت کردیم تا اینکه یکهو چشمم به گوشی خودم در دستم افتاد. من که تازه سه روز پیش هدیه تولدمو از هدی دریافت کردم. من که دیگه به این آیفون احتیاجی ندارم. همونجا با هیجان شروع کردم داستان رو برای لوسیانا توضیح دادم و گفتم چیزی جز اطلاعات درون گوشیشو از دست نداده. گفتم آیفون من برای اونه، چون من یک گوشی هدیه گرفته ام و دقیقا وقتشه که یک گوشی هدیه بدم. چون هر چیزی دلیلی داره و خِیره و ما حتما بعدا دلیل این اتفاق رو خواهیم فهمید.

چشم های خیس لوسیانا، خیس تر می شد و اشک هاش بیشتر، اما اینبار لب هاش می خندید. کف زمین در تاریکی همه با هم نشسته بودیم و نمی دونستیم بخندیم یا گریه کنیم، خوشحال باشیم یا ناراحت. عصبی یا هیجان زده.
بعضی وقتها نمی دونیم سخت ترین و عذاب آورترین اتفاقات، بهترین اتفاقاتی هستن که میتونن برای ما بیفتن. نمی دونیم هر کسی یا چیزی میره تا بجاش یک نفر یا یک چیز بهتر بیاد. لوسیانا امروز صبح تونست از بیمه یک سوم هزینه گوشی گم شده رو پس بگیره و بدهکاری باباش رو بپردازه. بدون اینکه چیزی جز چند عکس از دست بده. عکسهایی که همه، با بهترین کیفیت در ذهنش ذخیره شدن!

آیا مشتاق خواندن ادامه داستان هستید؟ اینجا کلیک کنید.

ملیکا بکائی

سلام، من ملیکا هستم. متولد تهران، ایران. بیست و دو سالمه و بیش از دو ساله در قاره ی آمریکا و کشور های مختلف آمریکای لاتین در حال سفر و کار داوطلبانه هستم. اینجا از سفر تنهایی، سختی ها، لذتها، ویزاها، هزینه ها، کار در سفر، کار داوطلبانه و مهارتهایی که یادمیگیرم براتون مینویسم.

پست‌های مشابه

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *