زندگی در مزرعه کاکائو

 زندگی در مزرعه کاکائو

مزرعه کاکائو

درست کردن شکلات خام وگان از میوه ی کاکائو در مزرعه کاکائو

در مزرعه کاکائو نشستم، به میوه ی کوچک کاکائو که بر تنه ی درخت داره رشد میکنه نگاه میکنم و برایش نامه اب می نویسم:

کاکائو جانم! از کودکی عاشقت بودم گرچه هیچ نمی دانستم چه شکلی هستی، چه خاصیت هایی داری و طعم واقعی تو چیست! همیشه تو را با مقدار زیادی شکر و شیرگاو مخلوط می کردند و در بسته بندی های مختلف پلاستیکی و غیر پلاستیکی به دست ما میرساندند. دو سال پیش وقتی در آمازون درختت، خود رنگارنگت و دانه های سفید رنگت را دیدم، از شادی به وجد آمدم و احساس نزدیکی بیشتری به تو کردم. اعتیادم را طی دو سال از شکر کم کردم و حال میتوانم طعم واقعی تو را بچشم و لذت ببرم!

اما حتی آن موقع متوجه نبودم که بیشتر خواص تو، تمام پروتئین، آهن، ویتامین آ و ب، کلسیم، پتاسیم، فسفر، مگنزیم، تیامین و .. تو را با سرخ کردنت از بین میبرند و تو را باید بصورت “خام” به شکلات تبدیل کرد!
کاکائو جانم، بیش از اندازه خوشحالم که در خانه ی جدیدم، مزرعه ی کاکائو، در این جزیره ی جادویی در نیکاراگوئه، فرصت یادگیری بیشتر و آشنایی بیشتر با تو را دارم. فرصت دارم تا در مراسم کاکائو شرکت کنم، بگذارم تو قلب و چاکراهایم را باز کنی و با تمام وجودم آماده ی رشد بیشتر و پیشروی به سمت اهداف کوچک و بزرگم بشوم.
تازه اول راه است و حالا که این مزرعه کاکائو قرار است تا چند ماه خانه ی من باشد، باید از فرصت استفاده کنم و از بودن در کنار تو بیشتر لذت ببرم.
ممنونم که در کره ی زمین وجود داری و انقدر کاملی. امیدوارم آدمهای بیشتری بتونن طعم واقعیتو تجربه کنن!

مراسم کاکائو: مراسم کاکائو جدا از اطلاعاتی که در مورد کاکائو به ما میده، با موسیقی و طعم چای کاکائو که با ادویه های درمانی زیادی درست شده، محیطی درست میکنه تا بتونیم به خودموم بیشتر نزدیک بشیم، قلبمونو باز کنیم و آماده ی قدم برداشتن به سمت اهداف و چیزهایی که میخوایم بشیم. در بخشی از مراسم یک موضوعی مطرح میشه و دو تا دو تا در مورد موضوع صحبت میکنیم، میشنویم و تقسیم میکنیم! احساس آرامشی که بعد از مراسم داشتم وصف نشدنیه! امیدوارم همه تون روزی فرصت تجربه ی همچین مراسم و طعم کاکائو رو داشته باشین.

آتشفشان نوردی در نیکاراگوئه

منظره ی آتشفشان کنسپسیون از آتشفشان مدراس

هنوز ده دقیقه نشده بود که راه رفتن روی آتشفشان مدراس رو آغاز کرده بودیم که خوزه، پسر بیست و دو ساله نیکاراگوئه ای که در زندگیش از جزیره امتپه بیرون نرفته و هر دو آتشفشان رو بالای سی بار بالا رفته ازم پرسید: داری از مسیر لذت میبری یا دوست داری زودتر برسی بالا و توی دریاچه شنا کنی؟
جزیره امتپه و مزرعه کاکائو که الان شش هفته است خونه ام شده، از دو آتشفشان تشکیل شده. یا بهتره بگم دو آتشفشان کنسپسیون و مدراس باعث شکل گرفتن جزیره امتپه وسط دریاچه ای وسط نیکاراگوئه شدن. کنسپسیون از آتش تشکیل شده و هنوز فعاله و مدراس از آب و بعد از چهار ساعت پیاده روی وقتی به قله میرسی، اگه هوا خوب باشه میتونی توی دریاچه وسط آتشفشان شنا کنی!!

به خوزه گفتم من عاشق کوهنوردی ام. گفتم سال آخری که تهران بودم هفته ای حداقل یکبار میرفتم کوه. گفتم با اینکه مسیر سخته و بسیار گلی، دارم لذت میبرم و کوهنوردی برام مثل مدیتیشن میمونه و مدام بهم یادآوری میکنه که هیچ راهی جز ادامه نیست. مهم نیست هوا خوبه یا بد، زمین گلیه یا نیست، مهم نیست چند بار زمین بخوری و پات به صخره ها گیر کنه، مهم نیست نفس نفس بزنی و هوا کم بیاری، مهم نیست چقدر سریع یا کند قدم بر می داری.. مهم اینه که راهی جز قدم برداشتن و ادامه دادن نداری. درست مثل
زندگی.

پس از دو ساعت به نصف مسیر و منظره زیبای آتشفشان کنسپسیون رسیدیم. حس عجیبی بود روی یک آتشفشان بودن و به آتشفشان دیگه خیره شدن! با خودم شکلات و کیک از مزرعه کاکائو برده بودم و بعد از خوردنشون حسابی پر انرژی شدم و تا قله بدون وقفه یکساعت و نیم ادامه دادیم. اما وقتی به قله رسیدیم مه بود و کمی باد میومد و هوا مناسب شنا در دریاچه نبود. نگاهی به خوزه کردم و گفتم: تو فکر میکنی هدف کوهنوردی به قله رسیدنه؟ قله گاهی میتونه منظره ی زیبا باشه و گاهی میتونه یک دریاچه ی پر از مه باشه. اما ما واقعا الان چهار ساعت جون کندیم تا به اینجا برسیم؟ یا چهار ساعت بخاطر اون طبیعت سبز و گلی و بخاطر خود ورزش کوهنوردی و درس هایی که بهمون یادآور میشه بالا اومدیم؟
خوزه گفت: بخاطر جفتش. ولی میدونی ملیکا، مهم نیست کی بخاطر مسیر کوهنوردی میکنه و کی بخاطر مقصد. مهم لذت بردن از مسیر و مقصده. مهم نیست اگه میخوای زودتر به قله برسی، مهم اینه که آگاه باشی و از مسیری که تو رو به قله میرسونه لذت ببری!

رفتن از جزیره امتپه و مزرعه کاکائو پس از ده هفته!

خداحافظی با مایلای عزیز

شرایط این روزهای من و این دو ماهی که گذشت، مثل انسانی میمونه که وسط یک دریاچه داره سعی میکنه برخلاف موج دست و پا بزنه. هر چقدر تلاش میکنه به هیچ جا نمیرسه و ناگهان خسته میشه و میذاره موج ها اونو با خودش ببرن. و از زمانی که تسلیم موج ها میشه، تازه چشماش باز میشه، دور و برش رو نگاه میکنه و میبینه توی یک بهشت قرار داره..

من قرار بود تنها یک ماه در نیکاراگوئه و مزرعه کاکائو، ال پیتال بمونم. هفته ی دوم بود که ازم خواستن بیشتر بمونم و بهم پیشنهاد دادن در ماه فوریه، همراه گروه به فستیوال “انویژن” در کاستاریکا برم و اونجا برای ال پیتال که یک بار شکلات داره و دسر های مختلف شکلاتی میفروشه کار کنم. فستیوالی که حدود ۴۰۰ دلار ورودی داره، برای من مجانی میشه چون نصف روز توش کار میکنم و نصف روز میتونم از ورکشاپ های مختلف لذت ببرم.
جالبی این پیشنهاد کاری اینجا بود که اگه فستیوال در هر کشور دیگه ای بود من بخاطر ویزا نمیتونستم برم اما چون با ویزای کانادا به کاستاریکا رفتم و تا وقتی ویزام اعتبار داره میتونم برگردم، سریع پیشنهاد رو قبول کردم. وقتی شرایط گرفتن پاسپورت جدید طول کشید، احساس کردم جهان هستی داره بهم میگه چاره ای نداری ویزاتو تمدید کنی و ماه ژانویه و فوریه هم اینجا بمونی.
حالا هفتم فوریه است. حدود یک هفته دیگه ما، یک تیم شش نفره با ون صاحب اینجا همه با هم به کاستاریکا و فستیوال میریم.
من قصد داشتم زمینی به هندوراس، ال سالوادور، گواتمالا و مکزیک سفر کنم اما سفارت هندوراس و ال سالوادور کمی عجیب با من برخورد کردن و فکر کردم شاید زمان درستی برای رفتن به این دو کشور نیست.
چند روز پیش داشتم میگفتم با سفارت گواتمالا در کاستاریکا صحبت کردم و قصد رفتن به اونجارو دارم که یکهو صاحب ال پیتال شوکه شد و گفت نمیخوای برگردی؟ گفتم باید دوباره ویزای نیکاراگوئه بگیرم. گفت من حاضرم بهت حقوق بدم ولی تو برگردی و اینجارو مدیریت کنی.
خلاصه من تسلیمم. ببینیم زندگی و این امواج بعد از فستیوال منو به کجا میکشونن..

خروج از نیکاراگوئه

ده هفته پیش هنگامی که مرز رو از کاستاریکا به نیکاراگوئه رد کردم، در خوابمم نمیدیدم سفر یک ماهه تبدیل به ده هفته بشه، توی جزیره خانواده پیدا کنم، پیشنهاد کار داوطلبانه در یک فستیوال بزرگ موسیقی در کاستاریکا بگیرم و با یک گروه در یک ون همون مرز رو به کاستاریکا (که با ویزای کانادا میتونم راحت بهش وارد بشم) رد کنم و مدتی سفر با آدمهای همفکر رو تجربه کنم! دو روز توی راه بودیم، کمپ کردیم، سه بار پنجر شدیم، خسته شدیم، گرسنه شدیم، خندیدیم، شنا کردیم، رقصیدیم، غذای خوشمزه خوردیم و بالاخره به خونه ای که برامون اجاره کردن رسیدیم و دو روز وقت داریم تا بار کاکائو مون رو در فستیوال درست کنیم، تزئینش کنیم و برای پنج روز تجربه جدید و کار سخت آماده بشیم! خیلی خوشحالم همچین تجربه ای قراره در رزومه ام باشه، هیجان زده ام بابت بودن در همچین فستیوالی با کلی هنرمند و یوگی و موسیقیدان.. خوشحالم که قراره نوشیدنی هایی با میوه های ارگانیک و کاکائو به مردم بدم، خوشحالم بخشی از پروژه ای به این زیبایی هستم و خوشحالم از اینکه هرکجا که باشم، با این آدمها احساس در خونه بودن میکنم!
زندگی پر از سورپرایزه. کافیه ذهن و قلبمون رو برای اتفافات و تجربیات جدید باز کنیم و از مسیرمون لذت ببریم!

ممنونم که با من سفر می کنید. برای خواندن  « ویزای گواتمالا+ مشکلات ورود به گواتمالا در دوران کرونا »  کلیک کنید.

ملیکا بکائی

سلام، من ملیکا هستم. متولد تهران، ایران. بیست و دو سالمه و بیش از دو ساله در قاره ی آمریکا و کشور های مختلف آمریکای لاتین در حال سفر و کار داوطلبانه هستم. اینجا از سفر تنهایی، سختی ها، لذتها، ویزاها، هزینه ها، کار در سفر، کار داوطلبانه و مهارتهایی که یادمیگیرم براتون مینویسم.

پست‌های مشابه

1 دیدگاه

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *