ویزای گواتمالا+ مشکلات ورود به گواتمالا در دوران کرونا

 ویزای گواتمالا+ مشکلات ورود به گواتمالا در دوران کرونا

ویزای گواتمالا

برنامه ی سفر و ویزای گواتمالا

امروز در سن خوزه پایتخت کاستاریکا به سفارت گواتمالا رفتم و برای ویزای گواتمالا اقدام کردم، بسیار غیر منتظره. راستش رو بخواین در این بیست و هفت ماه سفر در قاره آمریکا، متوجه شدم که کلا نمیشه چیزی رو از ماه ها قبل برنامه ریزی کرد. مخصوصا ما با پاسپورت ایرانی که واقعا خبر نداریم ویزا میگیریم یا نه و تمام برنامه هایی که در ذهنمون داریم به واقعیت میرسه یا نه! من از الان تا حدود چهار ماه دیگه حدودا در ذهنم میدونم قراره در چه کشور هایی باشم اما برنامه ریزی دقیق نریختم و حتی از لحاظ ویزایی مطمئن نیستم خواسته هام به واقعیت میپیوندن یا نه؟! مثلا حدود نه ماه پیش در برزیل آرزو داشتم جایی باشم که الان هستم، اما سفارت پاناما و کاستاریکا گفتن “به هیچ وجه” بهت ویزا نمیدیم و من برای ویزای کانادا اقدام کردم که بتونم بعدش راحت در آمریکای مرکزی سفر کنم.

همین سه ماه پیش وقتی از کاستاریکا به نیکاراگوئه رفتم قرار بود یک ماه بمونم، اما هم عاشق جزیره و مزرعه کاکائو شدم و هم پروسه پاسپورت جدیدم ده هفته طول کشید! افراد مزرعه به من گفتن دلشون میخواد من مدیریت هاستل رو به عهده بگیرم و منم که اونجا شده بود دایره امنم و از زندگی در طبیعت کنار دریاچه و آتشفشانها لذت میبردم، گفتم مگه عجله ای برای ادامه مسیر دارم؟؟ و قرار بود دوباره برای ویزای سه ماهه نیکاراگوئه اقدام کنم اما موقع برگشت حسی بهم گفت که احتیاج دارم مدتی کار داوطلبانه رو به کنار بذارم و با خودم خلوت کنم و ببینم اصلا این بیست و هفت ماه چه گذشت؟ روی کتابم تمرکز کنم و بیشتر بنویسم! خلاصه اصلا دلم نمیخواست پرواز کنم اما سفارت های هندوراس و ال سالوادور هم شرایط بسیار سختی رو برای ویزا در نظر گرفتن که من نا امید شدم و فکر کردم نمی ارزه با بودجه محدود این همه هزینه ویزا بدم تنها برای دو هفته سفر در این دو کشور! خلاصه فعلا برای ویزای گواتمالا اقدام کردم. اگر همه چیز خوب پیش بره و ویزای گواتمالا رو بگیرم؛ حدود ده روز دیگه به گواتمالا پرواز خواهم کرد، از بودجه ای که از سخنرانیم در کانادا و ساعات اضافه کار داوطلبانه برای کتابم کنار گذاشته بودم قراره استفاده کنم، و برای اولین بار در این بیست و هفت ماه مهمون و خونه ی کسی نباشم و خودم با خودم بشینم و بنویسم 🙂 نمیدونم قراره چند وقت گواتمالا باشم اما بعدش به صورت زمینی به مکزیک خواهم رفت تا فصل آخر دو سال و نیم سفر در آمریکای لاتین رو به تمام برسونم، بیشتر در مورد مایاها اطلاعات کسب کنم، داستان بشنوم و خلاصه ببینم چه چیزی اونجا انتظارم رو میکشه 🙂 در عین حال من الان چهار شاگرد ثابت دارم و تدریس زبان انگلیسی میکنم و همینطور برنامه ریزی سفر! و فعلا از لحاظ ذهنی و مالی به همراه کار داوطلبانه میتونم ادامه سفر بدم.

مدارک مورد نظر برای ویزای گواتمالا

گاهی مدارک مورد نظر و مدت زمان انتظار برای ویزای یک کشور مقصد، بستگی به این داره که از کجا برای ویزا اقدام کنید. پس اطلاعات زیر در مورد ویزای گواتمالا هم با توجه به تجربه من از سفارت گواتمالا در کاستاریکاست و ممکنه از کشور های دیگه متفاوت باشه.

۱. رزرو بلیط ورود و خروج به گواتمالا (بدون هزینه انجام میشه)
۲. تمکن مالی برای مدتی که اونجا هستم. من حساب بانکی کانادام رو که در سفر سه ماهه به کانادا باز کردم رو نشون دادم.
۳. فرمی که سفارت بهم داد و باید پر می کردم.
۴. عکس از دو صفحه اول پاسپورت و ویزاهای قبلی
۵. رزرو هتل یا هاستل
۶. دعوتنامه! (راستش در مصاحبه قانعشون کردم که چون به گواتمالا سفر نکردم فعلا دوستی ندارم که اونجا باشه و چون اسپانیایی بلد بودم و ویزاهای قبلی نشون می داد زیاد سفر میکنم قبول کردن) ۷. باید حتما یا ویزای شنگن یا آمریکا و یا کانادا که هنوز اعتبار داشته باشه توی پاسپورتمون باشه. ویزای کانادای من کمکم کرد. ۸. قیمت ویزا به نوع ویزا بستگی داره. ویزای ۹۰ روزه یکبار ورود ۵۰ دلار و ویزای یکساله مولتیپل (یعنی در یکسال میشه ۹۰ روز موند و در اون مدت ورود و خروج کرد) ۱۵۰ دلار بود. من برای گزینه اول چون ارزون تر بود اقدام کردم.

دقیقا یک هفته طول کشید تا جواب ویزای گواتمالا اومد و سپس من بلیطی از کاستاریکا به گواتمالا خریدم که ۸۰ دلار بود. اون موقع هیچ ایده ای نداشتم چند روز بعد کرونا به آمریکای مرکزی میرسه و برنامه ی سفر و زندگیم زیر و رو خواهد شد.

مشکلات و استرس خروج از کاستاریکا و ورود به گواتمالا

مرکز شهر گواتمالا سیتی، پایتخت گواتمالا

آدم از فردای خودش خبر نداره. چهار ماه پیش که با جنت هفتاد ساله زندگی میکردم و تو مدرسه تو شهر کوچیک آلاخولا کار داوطلبانه می کردم فکرشم نمی کردم دوباره برگردم اینجا!! دیروز رفتم جنت رو سورپرایز کردم و به محض دیدنش و به محض اینکه بغلم کرد و گفت ملیکا؛ بغضم ترکید و زار زار تو بغلش گریه کردم. میگه چی شده؟ میگم استرس دارم. فردا پرواز دارم گوتمالا، چیزی که مدتها براش برنامه ریختم، ویزا و بلیط گرفتم و حالا ویروس کرونا انقدر جدی شده که امکان داره راهم ندن. مخصوصا با پاسپورت ایرانی و شرایط وخیم کرونا در ایران. نمیدونم با ثابت کردن اینکه دو سال و نیمه ایران نبودم چیزی حل میشه یا اذیتم خواهند کرد؟ کاستاریکا هم بیشتر از سی روز نمیتونم بمونم و باید امروز خارج بشم! جنت نگاهی بهم کرد و گفت: “ببین هرچی بشه خیره! تمام سعیتو بکن که صبور و آروم باشی و منم برات بهترینهارو آرزو میکنم!”
خلاصه دارم میرم فرودگاه و برای کم کردن استرس گفتم اینجا درد دل کنم. اینهمه با هم رفتیم کوه و دریا و جنگل و رودخونه، حالا با هم استرس بگیریم بریم فرودگاه، بدون اینکه بدونیم دقیقا قراره چی بشه و فردا در کجای دنیا خواهیم بود؟ وقتی خونه ندارم کجا خودمو قرنطینه کنم؟؟؟

با هزار مشکل و دردسر و پس از اینکه دو ساعت منو توی فرودگاه گواتمالا سیتی، پایتخت گواتمالا معطل کردن و چون ایران جزو کشورهاییه که ویروس کرونا درونش زیاده و من ایرانی هستم حسابی ازم سوال پرسیدن، به گواتمالا وارد شدم و درست یکروز بعد فرودگاه و مرز هارو رو بستن و تمام پروازها کنسل شد!! فعلا تا زمانی نامعلوم گواتمالا خواهم بود.

استرس شستن دستها در گواتمالا سیتی، پایتخت گواتمالا

از خواب بیدار میشم. دستامو میشورم. آب میخورم، به سراغ گوشی میرم، جواب همه پیغامها و ایمیلهامو میدم و بعد دوباره دستامو میشورم. ربکا از پایین صدا میزنه: صبحونه آماده است!! میرم پایین و با اینکه میدونم تازه دستامو با آب و صابون شستم، چون به دستگیره در و کلید و گوشیم دوباره دست زدم، قبل از خوردن نون و لوبیا و پلاتانوم با قهوه (صبحانه گواتمالایی) دوباره با مایع الکلی دستامو تمیز میکنم. بعد از صبحونه با آب داغ دوش میگیرم و به آب میگم منو از هرچی ویروس و باکتریه پاک کن که کلی تو این دنیا کار دارم. بعد به خودم میگم شستشوی مغزی شدی ملیک، تو گواتمالا کلا دو تا کیس توی هواپیما پیدا شده که اونهام توی قرنطینه ان! از حموم میام بیرون، نی میزنم، کتاب میخونم و باز سراغ گوشی میرم و لابلای فیلمها و پیغامها انقدر غرق میشم تا میبینم سه ساعت گذشته و من هنوز ورزش صبحمو انجام ندادم. گوشی رو با دستمال الکلی پاک میکنم و میرم دوباره دستهامو میشورم! آهنگ میذارم و هرچی از یوگای وینیاسا و جیواموکتی که روزانه در مزرعه کاکائو انجام میدادیم یادم میاد رو انجام میدم و بعدش آهنگ میذارم و با خودم سالسا میرقصم. وسط سالسا از این همه تنهایی گریه ام میگیره، تا میام اشکامو پاک کنم یادم میاد دستامو روی یوگا مت کثیفم گذاشتم و میرم دستامو خوب میشورمو بعدش صورتمو پاک میکنم. وقت نهاره!

دومین روزیه که در گواتمالا سیتی، پایتخت گواتمالا هستم، برای پیاده روی به مرکز شهر میرم و میبینم آدمها فارغ از اونچه من در گوشیم میبینم، همه بیرونن و دارن میخورن و میخندن و میرقصن و جشن میگیرن. به یکی میگم امروز خبریه؟ میگه یکشنبه است! لبخند میزنم و میرم از آقایی که انگار منتظر خود من بوده یک نارگیل میگیرم و میرم وسط دستفروش ها راه میرم. با پرچم گواتمالا عکس میگیرم و قیمت لباسهای محلی رو میپرسم. خیلی گشنمه. دستهامو ضد عفونی میکنم و میرم از دختری به نام کارینا یک ساندویچ ذرت و لوبیا میگیرم. خوشحالم حداقل یک غذای محلی هست که محصول حیوانی نداره و میتونم امتحان کنم. بعدش یکهو یکسری صلیب قرمز روی زمین میبینم و از یک آقایی میپرسم داستان چیه؟ میگه اینا دختران جوونی هستن که بخاطر اینکه از خونه بیرون رفتن، درس نخوندن، ازدواج نکردن و تو خیابونها گشتن و شبا خونه نخوابیدن کشتنشون. چشمام گرد میشه. بغضم میگیره. منم یک دختر جوون که نرفتم دانشگاه، ازدواج نکردم و دو سال و نیمه شبها خونه نخوابیدم. میشینم روی یک صندلی و از شکرگزاری اشکهام سرازیر میشه. صورتمو پاک میکنم و یکهو یادم میاد آخ، دستهامو نشستم!

اتفاقات عجیبی پس از این در شهر آنتیگوا برای من افتاد، برای خواندن داستانها اینجا کلیک کنید.

ملیکا بکائی

سلام، من ملیکا هستم. متولد تهران، ایران. بیست و دو سالمه و بیش از دو ساله در قاره ی آمریکا و کشور های مختلف آمریکای لاتین در حال سفر و کار داوطلبانه هستم. اینجا از سفر تنهایی، سختی ها، لذتها، ویزاها، هزینه ها، کار در سفر، کار داوطلبانه و مهارتهایی که یادمیگیرم براتون مینویسم.

پست‌های مشابه

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *