درگیری با پلیس ها در مرز شیلی و آرژانتین

 درگیری با پلیس ها در مرز شیلی و آرژانتین

شیلی

بخش اول: بیشتر ماندن در شیلی

ساعت ٦ عصر لوسیانا از من خواست تا با دو دوست آرژانتینیش به کنار دریاچه بروم. گفت میخواهند ساز بنوازند و فکر میکند برای شب آخر من در شیلی، ساز زدن و تماشای غروب آفتاب کنار دریاچه “ویلاریکا” میتواند خاطره انگیز باشد. البته آن موقع نمی دانستیم که من بیشتر در شیلی خواهم ماند!

به کنار دریاچه رفتیم و دو پسر، یکی تقریبا بور و دیگری مشکی، یکی مو فرفری و دیگری با موهای سیاه نشسته بودند و مَته (یک گیاه که با آبجوش در ظروف خاصی میخورند و از پاراگوئه، اوروگوئه و آرژانتین می آید) مینوشیدند.
آن ها نیکولاس و جَمیل بودند. دو سالی بود که در شیلی زندگی میکردند. جَمیل که نام کاملش جَمیل محمد معلم بود از اول به طرز عجیبی به دلم نشست. پدربزرگش لبنانی است و به همین دلیل اسمش انقدر لغات عربی دارد!چشم هایش برق خاصی داشتند. تن صدایش را هم بسیار دوست داشتم. حسابی ساز زدند و خواندیم و خندیدیم. البته یک کلمه هم انگلیسی نمی دانستند. هنگام غروب آفتاب بهشان، و البته خیره در چشمان جَمیل، گفتم چطور در این دو هفته ندیدمشان. چرا شب آخر. و نمی دانم چرا واقعا قلبم هنگام گفتن “شب آخر” فشرده شد. عجیب احساس نزدیکی به جفتشان می کردم.
تصمیم گرفتیم شب به “ماماس،پاپاس” برویم. اسم بارِ کنار هاستل است، تنها بار در پوکن.
.
ساعت ٤ صبح هنگام خداحافظی بیرونِ بار، جمیل در چشمانم نگاه کرد و گفت: فردا اتوبوست چه ساعتی حرکت میکند؟
گفتم: نمی دانم. بلیط ندارم. هر ٢٠ دقیقه حرکت میکند. فکر کنم حدود ٨:٣٠ سوار اتوبوس شوم.
گفت: میتوانم ازت یک خواهشی بکنم؟
گفتم: حتما!
گفت: می توانی یک روز دیرتر، یعنی دوشنبه بروی؟ میتوانی یکروز از زندگیت را.. (صحبتش را قطع کردم)
گفتم: میتوانم!
.
(این پاراگراف طولانی را هر آنطور دوست دارید تصور کنید. انقدر زیباست که نمیتوانم باور کنم من زندگی اش کرده ام و نمیتوانم آنطور که باید تعریفش کنم)
.
ساعت ٩:٢٤ دوشنبه صبح است. من در اتوبوس نشسته ام و زار زار گریه میکنم و مینویسم. دیروز ٢٦ کیلومتر را با جَمیل از پوکـن تا دریاچه کبورگا رکاب زدیم. در یک طبیعت بی نظیر. با نیکولاس و بقیه هم خانه هایش پیتزای گیاهی درست کردیم و حسابی ساز زدیم و بداهه رگه تون خواندیم. صدایش را ضبط کرده ام. برایتان میگذارم. امروز صبح هنگام خداحافظی جَمیل به من یک پاور بانک هدیه داد، و من به او سازی که در پرو خریده بودم را. نیکولاس هم به من جا مَته ای و مَته هدیه داد. انقدر در آغوششان گریه کردم که هنگام رفتن از “خانه” گریه نکرده بودم. چقدر خوب بود یکروز بیشتر ماندن. چقدر عجیب بود آشناییمان. چه زیبا بود با قلب فکر کردن، با قلب تصمیم گرفتن.

شب قبل از لوسیانا، گـنزالو، گوستاوو، دانیل، اِدگار، روبرتو،فرناندو و بقیه اعضای هاستل خداحافظی کردم. به همین دلیل از خانه جمیل یکراست به ایستگاه اتوبوس آمدم. حال در راه آرژانتین هستم و تصمیم گرفتم تا وقتی احساساتم کمرنگ نشده اینجا بنویسمشان.

جمیل لحظه آخر با لهجه شیرین اسپانیاییش گفت: مِلی، همونطور که خودت گفتی، این زندگیه، آدما میان و میرن.
اما من میخوام یکچیزی بهش اضافه کنم: آدما میان و میرن؛ اما آدمهای کمی توی قلب آدم میمونن. تو یکی از اونهایی هستی که همیشه توی قلبم خواهی بود. می بینمت.

(زار زار گریه) می بینمت.

رکاب زدن با جمیل در پاتاگونیا

بخش دوم: درگیری با پلیس ها در مرز شیلی و آرژانتین

متن قبل را درست دوشنبه در اتوبوس به سمت
آرژانتین نوشتم. اما وقتی به مرز رسیدم نگذاشتن من از شیلی خارج بشم!
اگر یادتون باشه من ویزای ٢٥ روزه شیلی رو از پرو گرفتم که لب مرز پرو به شیلی، توی یک برگه بهم ٩٠ روز اجازه ورود دادن. با این حال من باز برای تمدید ویزا به “immigracion”در شهر کوپیاپو رفتم .
و آنجا بهم گفتن نیازی به تمدید نیست. حالا لب مرز، هنگامی که کل اتوبوس منتظر من ایستادن، مسئول سر من داد زد که چرا دو ماه بیشتر در شیلی موندم. اولش خیلی آروم شروع کردم توضیح دادن که خودتون گفتین با این برگه لازم به تمدید نیست، اما وقتی صداش بالا و بالاتر رفت ناخودآگاه زدم زیر گریه و حالا به اسپانیایی بهشون توضیح بدم که تقصیرمن نیست و تقصیر مسئولیه که بهم گفته لازم به تمدید نیست! اتوبوس رفت… و من تنها در مرزی بی در و پیکر با ٤ تا پلیس که یک کلمه انگلیسی بلد نیستن، با پاسپورت و برگه PDI نشسته بودم و فقط اشک می ریختم. بهشون گفتم من گریه میکنم چون بی گناهم. مرز های آمریکای جنوبی انقدر بی در و پیکره که میتونستم غیر قانونی وارد و خارج بشم. اگر این همه به دنبال ویزا و تمدید هستم برای اینه که ١٪‏ با این پاسپورت نمیخوام کار غیر قانونی بکنم. خلاصه..
زمان گذشت و هم پلیسا آرومتر شدن و هم من. زنگ زدن به شعبه ی کوپیاپو که رفته بودم و گفته بودن: “وای راست میگین خب ما شرایط پاسپورت ایرانی رو نمی دونستیم! فکر میکردیم ٩٠ روز توریستی میتونه بمونه تمدید نمی خواد”!!! پلیسی که به من به چشم تروریست نگاه میکرد، اومد بالای سرمو بهم گفت: دختر کوچک، سیب میخوای؟ میخوای به اینترنت وصلت کنم؟ آخه تو اینجا چیکار میکنی؟ انقدر آدم از ایران کم میان که از قوانین خبر نداشتن. ببخش. اما نمیتونی امروز خارج بشی. باید برگردی بری شهر تموکو. دو ساعت بالاتر از پوکنه! فردا صبح برو اونجا پلیس PDI, باید ببیننت و بررسی کنن ماجرا رو. بعد ببینیم چی میشه. هنوز ٩٠ روز نشده. ٨٨ روز شده. وقت داری.
الانم اتوبوسی بر نمیگرده به پوکـُن! باید وایسی هروقت یک نفر از آرژانتین به سمت شیلی اومد تو رو باهاشون بفرستیم.

نمیتوستم حتی فکر کنم. لبخند تلخی زدم. سیب رو خوردم. به اینترنت وصل شدم، و اول از همه به میزبانم که در آرژانتین منتظرم بود گفتم که امروز نمی رسم. بعد از واتساپ زنگ زدم به جمیل.. گفتم: میشه یک روز دیگه از زندگیم رو هم باهات شریک بشم؟؟
.
…. و یادم اومد حرف ها انرژی دارن. جمیل به من نگفت خداحافظ و گفت: “می بینمت.”
.
باید میخندیدم یا گریه می کردم؟؟

بخش سوم: برطرف شدن سوءتفاهم و روز آخر با جمیل

وارد شدن به شهری که همین چهار ساعت پیش باهاش خداحافظی کردی و وارد شدن به خونه ای که مطمئن بودی هرگز پاتو توش نمیذاری، خیلی حس عجیبی داره.
برعکس تصورم وقتی رسیدم جمیل و نیکولاس ازم نخواستن داستان رو براشون تعریف کنم. بجاش بهم گفتن: آماده شو بریم کوه.
ساعت ٤ عصر بود و من بعد از ماجرای مرز واقعا خسته بودم. اما نذاشتم ذهنم کنترلم کنه و با فرض اینکه یکروز دیگه به من و جمیل داده شده، باهاشون به کوهنوردی رفتم. جمیل تمام اطراف و کوه ها و رودهای غیر توریستی پوکن رو میشناخت. حدود ٧ کیلومتر تا بالا راه رفتیم، یا بهتره بگم سنگنوردی کردیم! در کوهی که هیچ راه مشخصی وجود نداشت و نمیدونم قبل از ما آخرین نفرات راه رفته بر روی اون کوه چه کسانی بودند. انقدر طبیعت بی نظیر بود و انقدر از دیدن دوباره جمیل خوشحال و از داستان ویزام در تعجب بودم که کل راه مغزم منجمد شده بود. می خندیدم و معاشرت میکردم اما نمیتونستم فکر کنم. ساعت ٦:٣٠ شب به قله رسیدیم و غروب آفتاب رو با ماهی نسبتا کامل و قله ی ویلاریکا که روبرومون میدرخشید تماشا کردیم. انقدر همه چیز زیبا بود و من در لحظه دست در دست جمیل در اون ارتفاع احساس خوشبختی می کردم که هیچگونه عکسی خودم نگرفتم اما نیکولاس از ما عکس گرفت.

پس از برگشت عجیب از مرز به پوکن، بالای قله با جمیل، عکس رو نیکولاس گرفته.


موقع برگشت در تاریکی تمام بودیم. یک دستم را نیکولاس گرفته بود و دست دیگرم را جمیل و من بهشان گفتم دلم میخواهد فارسی حرف بزنم و گریه کنم. و جمیل گفت گریه کن. منم آروم آروم کل راه رو تا پایین اشک ریختم. نمیدونم اشکها از خوشحالی بود یا ناراحتی.
شب جمیل با اینکه خودش دیوانه گوشته، برای من پلو سیب زمینی و سبزیجات درست کرد. مطمئنم اگر رستوران بزنه خیلی موفق میشه. شب با هم فیلم دیدیم و صبح روز بعد من دوباره آماده ی خداحافظی شدم. جمیل گفت: حالا کیفتو بذار و برو تموکو, شاید کارت بیشتر طول کشید و برگشتی. من اما مطمئن بودم میرم آرژانتین و دوباره گریه کردم و خداحافظی کردم و با کوله ی سنگین برای دومین بار از پوکن خارج شدم. سوار اتوبوسی به سمت تموکو شدم و ٢ ساعت بعد،حدود ساعت ١١ ظهر به پلیس PDI رفتم. منو به یک اتاقک کوچیک در یک راهروی باریک بردند و اونجا ازم سوالات زیادی پرسیدند. انقدر خنثی بودم که نه میترسیدم، نه استرس داشتم، نه خوشحال بودم. فشار های پاسپورت ایرانی میتونه روح آدم رو بـکشه! در نهایت بعد از ده دقیقه سوال و جواب به من گفتن برو. لازم نیست پولی پرداخت کنی چون تقصیر مسئولین ما بوده و فردا میتونی از همون مرز قبلی خارج بشی. گفتم یعنی دوباره برگردم پوکن؟ نمیشه از همینجا از مرز خارج بشم؟؟ گفتن نه باید از همون مرز و همون immigration که داستان تو رو میدونن بگذری.
دلم میخواست فریاد بزنم. رفتم بیرون. تو یک شهر غریبه روی زمین نشستم و زار زار گریه کردم. مادرم هم همونجا مسج داده بود که : عزیزم کجایی! جواب دادم خودمم نمی دونم اما خوبم و فردا میرم آرژانتین!
بعد یکهو دیدم جمیل زنگ زد. گفت: چی شد؟ میخواستم بگم گفتن تا سه نشه بازی نشه! برای بار سوم باید برگردی خونه جمیل. اما به اسپانیایی نمی دونستم چی میشه. گفتم: شیلی دلش نمیخواد من برم.
قاه قاه خندید و گفت: چقدر اینروزها دعاهام راحت برآورده میشه. منتظرتم. بیا خونه….

نمیدونستم اگر اسپانیایی بلد نبودم چطور داستانم رو برای پلیس ها توضیح میدادم و چطور میتونستم با جمیل معاشرت کنم!

روز آخرم در پوکن و در شیلی بارونی بود،تقریبا کل روز برای جمیل نی زدم و از مولانا و حافظ و خیام براش گفتم. صبح روز بعد ساعت ٨ صبح در کمال ناباوری خودم بدون گریه از جمیل و هم خونه های خداحافظی کردم و با قلبی که از شادی و ناراحتی و هیجان و استرس تند می زد، برای بار دوم سوار اتوبوس شدم و به سمت آرژانتین رفتم. خوشبختانه در مرز اذیتم نکردن،مهر خروج رو زدن و در مرز آرژانتین نیز با دیدن ویزا مهر ورود رو. این دفعه بالعکس تمامی مرز های قبلی،بدون لبخند وارد آرژانتین شدم. شاید برای اینکه برای وارد شدن بهش بسیار صبر کردم و منتظرم ببینم ارزشش رو داشته یا نه.

اگر میخواهید در مورد ویزای توریستی آرژانتین و تمام خرج من در شیلی بیشتر بدانید، اینجا کلیک کنید.

ملیکا بکائی

سلام، من ملیکا هستم. متولد تهران، ایران. بیست و دو سالمه و بیش از دو ساله در قاره ی آمریکا و کشور های مختلف آمریکای لاتین در حال سفر و کار داوطلبانه هستم. اینجا از سفر تنهایی، سختی ها، لذتها، ویزاها، هزینه ها، کار در سفر، کار داوطلبانه و مهارتهایی که یادمیگیرم براتون مینویسم.

پست‌های مشابه

2 دیدگاه‌ها

  • تو دختر فوق العاده ای هستی به معنای تمام داری از عمر و زندگی خودت استفاده میبری ،از خوندن و دیدن پست ها و سفرنامه خان لذت میبرم

  • مرسی ملیک عزیز ، همیشه خوشبخت و پیروز و سربلند باشی

دیدگاه خود را ثبت کنید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *